تبليغاتX
خاطرات قبل از تولد

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو            ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

این همه می و نقش نگارین که نمود            یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد            بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین             نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

 

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون بر خاست      

                                                       گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد

 

هزار نقش بر آید ز کلک صنع و یکی             به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل              همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر           در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

قدحی در کش و سر خوش به تماشا بخرام      تا ببینی که نگارت به چه آئین آمد

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد         خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید          من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ            که همچو سرو به دستم نگار باز آید

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد        ما را غم نگار بود مایه سرور

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک       که نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر

نگاری چابکی شنگی کلهدار                      ظریفی مه وشی ترکی قبا پوش

هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار         هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

 

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم        

                                                 بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

 

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام              حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق

روی نگار در نظرم جلوه می نمود               وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

 

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم  

                                                     دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

 

همه شعرهای بالا رو بابا جونم از حافظ در آورده ، یه راز قشنگ توی همه اونها هست .....

 



پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |

شاهكار جديد : سكسكه ميزنم !

بنده حدود 3-4 روزه بعد از خوردن غذاي مامان جان شروع به سكسكه ميكنم و مامان جان هم تمام عشق و كيف زندگيش به اينه كه در اين لحظات دستشو بذاره رو شكمش و از اينكه يه نقطه ثابتي با يه نظم مشخصي هي تكون بخوره كلي حال مي كنه ! البته غيبت مامان جان نباشه خودش هم وقتي زيادي پرخوري ميكنه همين طوري ميشه ! 

پدر جان تور ماهيگيري خريدند و روز جمعه همراه دوستشون به صيد ماهي در رودخانه هنديجان رفتند و ماماني با اينكه خيلي دلش مي خواست همراهشون بره ولي به خاطر گرماي هوا نشستن در زير كولر خانه را به همه چيز ترجيح داد و تا جايي كه مي تونست " فيتيله " تما شا كرد .

قراره 4 ارديبهشت ماماني ديگه رسماً مرخصي زيبا ، شيرين ، دوست داشتني ، فارغ العاده ، كم نظير ، هيجاني و .... خودشو شروع كنه و شركت و همه كارهايش  را با دلي غمگين !!!!!!! و چشماني اشكبار !!!!!!! و روحي متالم !!!!!!!! به دست مهندسين تواناي ايراني بسپارد و بره كه حالشو ببره ( اين قسمت حالشو ببره با اينكه از زبون يك ني ني با شخصيت بعيده بيرون بياد ولي واقعاً هر چي فكر كرديم نتونستیم چيز ديگه اي جايگزينش كنيم !!! )



یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 |

آغاز بهار امسال براي مامان و بابا من حال و هواي خاصي داشت . حالا ديگه يه فرشته آسموني كوچولو رو توي خونه شون و كنارشون احساس مي كردن . از اونجايي كه من توي دل ماماني هستم تونستم بفهمم كه چقدر واسه سلامتي و تندرستي  من و بابايي دعا كرد .

امسال عيد ما يه عالمه مهمون داشتيم و من تونستم اين فك و فاميل رو ببينم و بفهمم كه كي قراره  خاله بشه و كي دايي ! خوشبختانه من از لحاظ خاله و عمه حسابي وضعم توپه ( خدا حفظشون كنه ) ، دايي يه دونه دارم و از عمو خبري نيست و قراره داييم نقش عموم رو هم بازي كنه . البته اينطور كه من متوجه شدم شما آدم بزرگا همه مرداي همسايه و فاميل وهمكار و بقال و سوپر و .... رو به ما ني ني ها به اسم " عمو " معرفي مي كنين پس اين قضيه هم حله و من مشكلي با كمبود عمو نخواهم داشت . بالاخره بايد سر صحبت اين حرفا باز بشه تا آدم طرفاشو بشناسه ديگه ...پاي يه عمر زندگيه شوخي كه نيست  البته مي گن تا زير يه سقف باهاشون زندگي نكني ........ ( نه راستي اينو واسه زن و شوهرا مي گن ! )   

اين يك هفته عيد رو حسابي خوش گذرونديم ، آبادان رفتيم و خرمشهر و بندر ديلم و ...  جاي همگي خالي

 



پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 |

سلام سلام سلااااااااااام      

عجب اين تحويل سال قشنگههههه ! اين اولين آغاز بهار من بود .این مراسم سفره هفت سینش هم واسه خودش عالمی داره هااااااااااااا .... امسال ما ۳ تا ماهی قرمز داشتیم  من با شروع بهار وارد ماه هفتم قبل از تولد شدم . الان ديگه واسه خودم خانووووومي شدم .

مامان روزهاي آخر سال روبه سختي و دردناكي ! گذروند . همه چيز با يه دل درد نيمه شبانه شروع شد و 2-3 روز ادامه داشت و مادر جان هم به قول حرفهاي اطرافيان فكر مي كرد همه چيز طبيعيه و اين دردها هم عوارض حاملگي است واسه همين تا جايي كه مي تونست تحمل كرد ولي وقتي نصفه شب ديد كه ديگه طاقتشو نداره راهي بيمارستان شدند با پدر جان . خانوم ماما مشغول معاينه بود و صداي ضربان قلب من ني ني رو گذاشته بود كه از پدر جان هم خواست بياد و براي اولين بار صداي قلب دختر گلش رو بشنوه ولي طفلكي از بس مامان بيچاره رو تو حالت درد و گريه ديده بود و هول كرده بود و غصه خورده بود ، نمي دونست بايد با شنيدن صداي قلب ني ني بخنده يا به حال مامانش گريه كنه !

خلاصه آزمايشات و سونوگرافي نشون از عفونت كليه راست داد و ماماني بيچاره در بيمارستان بستري شد . دكتر سونوگراف در حاليكه كارشو انجام ميداد برگشت به ماماني گفت : تا حالا كسي بهتون گفته بود كليه سمت راستتون بطور مادر زادي دوبله ؟!؟!؟!؟!!!!!! و ماماني هم هاج و واج مونده بود يعني چييييييييييي ؟؟؟!!! يعني خوبه ؟ بده ؟ زشته ؟!!! كمي با خودش حساب و كتاب كرد و دو دو تا چهار تا كرد  ديد نههههههههههههههههه .... دوبل بودن بهتر از هيچي نبودن است ! باز خدا رو شكر چيزي كم نداره حالا بيشتر داشتنش كه بد نيست حتماً !!!!  

خلاصه يه شب را ماماني در بيمارستان سپري كرد و اين در حالي بود كه ماماني ( مامان مامانم ) و بابا يي و دايي محمدم ( مهمانان نوروزي ) از مشهد مهمان اون شب ما بودند و مامان به خاطر اينكه نيان و ببينن كه جا تره و بچه نيست بهشون گفته بود كه امشب بيمارستان تشريف دارن و حالا بيا به اين ماماني ثابت كن كه اتفاق مهمي نبوده و همه سالميم و ني ني هم سالمه ولي مگه باور مي كرد ؟!!!!!

خلاصه خوب شديم و اومديم خونه و ديديم بهههههههههههههه ..... بابايي ( باباي مامان )  داره پرده اتاق ني ني رو نصب مي كنه و ماماني هم كلي لباس جينگولو و فرش خوشگل و .... خريدن و حالا بايد بياين اتاق منو ببينين كه چه ماااااااه شده . مامانم ديگه دردشو فراموش كرد بس كه ذوق كرده بود ولي نتيجه اخلاقي كه گرفت اين بود كه همه درد ها زیاد هم هم طبيعي نيستن !!!!

 



دوشنبه دهم فروردین 1388 |

روز جمعه به قول مامانم جهازمو آوردن !  جاتون خالي روز 5 شنبه رفتيم اهواز و تخت و كمد خوشگل منو برام خريدن . بايد ببينيد كه چقدر خوشگلهههههههههه .... مامانم اول مي خواست يه چيزي تو مايه هاي رنگ سبز برام بخره ولي آخرش كلاً يه چيز ديگه شد و رنگ نارنجي و آبي ملايم رو انتخاب كرديم . واي خيليييييييييييييييي خوشگله ! خوب چيه ؟  ني ني ام ديگه ...اين چيزا رو تا حالا نديدم ذوق كردم ، تازه مامانم بيشتر از من ذوق كرده و بطوريكه وقتي مي آد توي اتاق من چشماش پر اشك ميشه!! هنوز باورش نمي شه كه اينهمه تغييرات قراره توي زندگيش رخ بده . ولي بذار خودم بيام همچين باورش كنم كه خودش هم نفهمه چي بود و چي شد !!!

 



دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |

مادر جان امروز صبح خواب ماندند و از سرویس ساعت ۹ هم جا ماندند و مجبور شدند با سرویس ساعت ۱۱ تشریف ببرند سر کارشان و بعد که رسیدند ٬ رئیسشان با سلام و احوال پرسی گرمی پذیرایشان بود و ورود ایشان به شرکت را خیر مقدم عرض نمودند . اتاق رئیس شلوغ بود و مامانم متوجه شد که همه با یه نگاه مرموز آغشته به لبخند نگاهش کردند ولی چیزی نفهمید تا اینکه موقع در اومدن از اتاق ٬ منشی جناب رئیس بهش گفت : جات خالی !! صبح رئیس اومد و دید نیستی بعدش اومد توی اتاق خودش و جلوی همه همکاران گرامی ( حدود ۷-۸ نفر آقا ) گفت : خوب دیگه ....باید کم کم به فکر باشیم برای بعد از عید نیروی جدید بگیریم برای اون واحد ...و وقتی همه پرسیدند چرا ٬ جواب داد که چون خانم فلانی و فلانی قراره برن مرخصی زایمان  و یکی از آقایون خوش مزه گفته بود که : ببین جناب رئیس ما مردها چقدر خوبیم که از این مشکلات و مسائل نداریم ( خودشیرین پاچه خوار ) و جناب رئیس هم فرموده بودند : اتفاقا چند وقته که شکم شما هم برآمده شده ٬ فکر کنم شما هم یه ۶ ماهی به مرخصی زایمان احتیاج داشته باشی !!!  

مامانم از صبح داره از این بی جنبگی بعضی افراد حرص می خوره البته هی خودشو آروم میکنه که بعد از این از این بدتراش هم پیش خواهد آمد و نباید خودشو با این افکار و صحبت های این و اون اذیت کنه ولی واقعا بعضی از این آدم ها چه موجوداتی هستند هااااااااا ....دیگه موضوع واسه مسخره کردن و شوخی گیرشون اومده هااااااااااااااااااااااااا حالا یکی نیست بهشون بگه ماشاا... بعضی از شما تمام سال رو پا به ماه تشریف دارین با اون شکمهای قشنگتان یا اینکه بهشون بگی که ....( این قسمت رو مامانم توی دلش گفت ولی چون دیدم مناسب وبلاگ یک نی نی با شخصیت و نجیب نیست از درج آن معذورم ولی خیلی حرف با حالی بود )

حالا یه ذره از خودم بگم ... این روزها کلاً دختر خوبی هستم و مامانم از این آرامش و سلامتی من نهایت لذت رو می بره . مادر جان بطور شدیدی پرخور شده اند و به هیچ طریقی قابل کنترل نیستند و بعد از خوردن فوری عذاب وجدان میگیرند و نگران می شوند که بعداً با اینهمه اضافه وزن چه ....بر سرشان بریزند ؟؟!

 



سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

امروز بالاخره این خانومه ماما هه که هیچوقت موفق نمیشد قلب منو پیدا کنه و صدای ضربان قلبمو گوش کنه خودشو کشت تا تونست این کارو بکنه . یعنی قضیه دیگه یه جورایی یواش یواش داشت براش حیثیتی می شد ! هر وقت مامان من می رفت پیشش نمی تونست این کارو انجام بده . امروز همچین آستیناشو زد بالا و بسم الله گفت که دیگه جرات نکردم از زیر دستش فرار کنم . گروپ ...گروپ ...گروپ ...گروپ ...تند و تند و تند .... آخ که مامانم چه کیفی کرد !

دلش می خواست همونطوری ادامه داشته باشه و خانوم ماماهه اجازه بده تا ساعت ها صدای قلبمو بشنوه . دل من توی دل مامانم ... چه قدر زیبا و دوست داشتنی .... نزدیک ترین فاصله ما ....

دکتر بصورت نیمه وقت امروز و فردا رو به مامانم استراحت داد .

بحث امروز همکاران شرکت در مورد " پرستار بچه " و " مهد کودک " بود ... خدا بهمون رحم کنه هر کسی یک عقیده ای داشت . مهمترین معضل در اینجا پیدا کردن پرستار مورد اطمینانه . هیچ کس رو اینجا نمی شناسیم و اعتماد کردن به اونها نوعی ریسکه .... خدای من ! نوشتن این دو خط بالا خیلی واسه من نی نی سنگینه !!! قبول دارید ؟ این حرفا در حد همون فکرای شما آدم بزرگاست  . خواهشا از حالا منو قاطی این مسائل نکنید ! یه ذره از پاکی و بی دغدغگی ما نی نی ها یاد بگیرید ... دیشب یه آقا دکتره توی تلویزیون می گفت نی نی ها تا سن ۳ سالگی چون حافظشون فقط می تونه زمان حال رو درک کنه و هیچگونه حافظه ای برای به خاطر سپردن و گذشته نداره بنابراین فقط در زمان حال زندگی می کنند ...یاد بگیر مادر !

 



یکشنبه چهارم اسفند 1387 |

امروز روز اول اسفنده و دیگه چیزی تا پایان سال باقی نمونده .

تازگی ها خیلی شیطون شدم و بیشتر بدو بدو می کنم ! مامانم میگه این وروجک فقط منتظره من یه چیزی بخورم تا به محض اینکه از گلوم پائین رفت ( یا حتی هنوز پائین نرفته ) بشکن بزنه و شروع کنه به رقص و پایکوبی !  اینطور که معلومه خیلی خوش اشتها تشریف دارم  . 

دیشب مامانم حال عجیب غریبی داشت. خیلی با خودش فکر می کرد و یه دفعه .... یه دفعه .... زد زیر گریه . این روزا انگاری خیلی داره بیش از حد به اومدن من فکر می کنه و همه چیز براش بصورت یه علامت سوال دراومده .... از اینکه باید یک ماه زودتر ( به خاطر اجازه پرواز ) بره مشهد و تا به دنیا اومدن من اونجا پیش مامان جونا و خاله جونا و عمه جونا باشه هم خوشحاله و هم از اینکه بابایی نمیتونه این یک ماهه اونجا کنارش بمونه ناراحته .

 

 

یه چیز با نمک دیگه هم مامان جونم می گه ( اصولاْ این روزا مامان جون حرفای خنده دار زیاد داره میزنه !!! ) میگه که از بس این نی نی این مدت با منه و همه جا با من هست و همیشه در کنار منه و با هم می ریم و می آیم و با هم می خوریم و می خوابیم و حتی با هم میبینیم ( این نی نی شده چشمای من ) من بعد از به دنیا اومدنش اجازه نمی دم کسی بهش دست ( دست رو با تشدید  می گه )  بزنه !!!

اوه مادر ! از اینکه بالاخره اون رگ فرزند دوستیت گل کرد بهت تبریک می گم  حالا خواهیم دید اون روزایی که دلت واسه یه ذره خواب و استراحت لک بزنه و بگی : ای خدا ! یکی بیاد این بچه رو بگیره تا من یه دل سیر بخوابم !!!!  

 



پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

امروز من دقيقاً 20 هفته و 4 روزمه و به قول اينجايي ها " هنوزشه " يا اينكه بهتره بگم " هنوزمه " !

ديروز كلي مامانم اينا به بابام اينا كمك كرد تا فايل پاورپوينت پروژه اش اينا رو درست كردن . اين كامپيوتر هم چه كارا كه نمي كنه !! و چه كارايي كه شما آدم بزرگا با اين كامپيوتر نمي كنين !!

از بس اين شركت اين مامان و بابا ها رو بد عادت كرده كه هر روز غذاي آماده مي خورن ، ديروز مامانم 3 ساعت فقط داشت فكر مي كرد نهار چي درست كنه كه هم جديد باشه هم پلويي نباشه هم حال و حوصله خورشت پزون نداشت هم .... و بعد از اينكه به هييييييچ نتيجه اي نرسيد يه بالش دست گرفت و رفت خوابيد !!! عجب زندگي شاشهنشاهي داره اين مامان من هم هااااااااا ....

ديشب بحث جالبي داشتيم در مورد " نجابت " . نظر مامانم اينه كه داشتن نجابت واسه بچه از نون شبش هم واجب تره و كلي داره اين روزا روي من كار ميكنه كه اين موضوع رو خوب خوب خوب بفهمم ! البته من هم به مامانم گفتم كه خيلي از اين اخلاقيات موروثي هستند! كه بلافاصله پدر عزيزم در تائيد صحبتهاي من فرمودند  : بله ! من هم موافقم چون از كوچيكي دايي جانم هم به من مي گفت : صادق خيلي نجيبه !!  .... خلاصه به اين نتيجه رسيديم كه ما همه مون به اتفاق " نجيب زاده " بوديم و بالاجبار ني ني ما هم محكوم به نجيب بودن مي باشد ! ( ختم جلسه اعلام شد ...ني ني صورتجلسه رو بنويسه !! )

 

 



سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

مثل هر روز مامانم از ساعت ۶ صبح بیدار شده و ساعت ۷ تو شرکت کارت زده و هزار تا پرونده خرید رو زیر و رو کرده و به هزار نفر گزارشهای جور واجور رد کرده و به پونصد تا تلفن جواب داده و الانم ساعت ۴:۳۰ اومده خونه و خیلی خسته است و یه دلش میگه بگیره سیر بخوابه تا ساعت ۷:۳۰ که بابایی می آد و یه دل دیگش می گه چون فردا تعطیله از امشب به خوبی استفاده کنه بره بشینه فیلم ببینه یا اینکه یه غذای توپ واسه شام درست کنه ولی باز اونور دلش میگه ولش کن بابا ! چقدر هی هر شب تو فکر شام باشه و بذار یه کم خوش باشه و هر کار عشقش کشید بکنه ( عشقش کشید یعنی چییییی ؟؟ بچه خوب نیست اینطوری حرف بزنه ) ....خلاصه حسابی تو فکره ! مامان طفلکم از اول زمستون تا آخرش یعنی کل این سه ماه رو فقط ۱ روز مرخصی براش باقی مونده  و یه سر هم داره با هزار تا سودا ....

هوا کاملا بهاری شده . وقتی مامانم بعد از ظهر ها از سر کار بر میگرده همه همسایه ها یا دارن حیاط می شورن یا فرش شستن یا .... خلاصه همه مشغول کارای خونه تکونی شدن و باز هم مامان من به فکری عمیق فرو میره که خودش هم آخرش نمی فهمه به چی دقیقا فکر می کنه

مامانم ۲-۳ شب پیش به طرز عجیبی هوس " یخ " اش کرده بود و از اونجایی که هوا سرد شده هیچ یخی در فریزر موجود نبود . یه جورایی اعصاب مامانم داشت می ریخت به هم !!! چون به هیچ وجه نمی تونست خودشو آروم کنه از طرفی خجالت می کشید بره از همسایمون بگیره ... خلاصه بعد از کلی غرغر زدن که معلوم نبود واسه چی و به کی غر میزنه آب رو گذاشت تو فریزر و به امید یخ زدن اون منتظر نشست و بعد از ۲ ساعت که یخ آماده شد یه لیوان بزرگ ( یعنی خیلی بزرگ .... طول لیوانش یه وجب میشه ) شربت آبلیمو درست کرد و یکی هم به بابایی داد و تا تهش رو هورت کشید و اما من ! .... از خوردن اینهمه آب و آبلیمو و شربت ترش مات و مبهوت مونده بودم .... البته بعدش حسابی از خجالت اینکار مادر جان درآمدم تا بفهمه با یک نی نی با شخصیت نباید اینطور رفتار کنه

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

ساعت ۹ شبه . بابایی از راه اومد و طبق روال همیشه خیلی گرسنه اش بود . ولی هر چی می خورد می گفت بازم سیر نمیشم !! قربون این بابایی بشم من  از توی راه پله که می اومد بالا قربون صدقه من میشد و برام بوس می فرستاد .

امشب دارم با مامانی حسابی بازی می کنم و ورجه وورجه می کنم . اصولا من روزها خیلی دختر خوب و آرومی ام و شبا که مامانی میآد خونه و دراز می کشه استراحت کنه منم شروع می کنم با شیرین کاری هام حسابی سر ذوقش می آرم .

مامانی چند روزه هوس غذای آماده کرده ولی از بس غذاهای شرکت رو هر روز میخوره نمیتونه تصمیم بگیره بالاخره شام بره بیرون یا غذای خوشمزه دستپخت خودشو نوش جون کنه ؟؟!!

 



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |

مامانم برای سلامتی من تو دوره اول بارداریش نذر کرده بود ۴۰ بار سوره المومنون رو در ۴۰ روز بخونه . از امشب هم تصمیم گرفته سوره یاسین برام بخونه . موقع خوندنش من آرامش خاصی پیدا می کنم و بهش گوش می دم . همه کلماتش توی ذهنم جا می گیره . واسه همه نی نی ها دعا کنین که سالم و سلامت باشن .

امروز موقع نهار توی شرکت بین خانم های همکار مامانم بحث شیرین سیسمونی بود . آها ...راستی فراموش کرده بودم بگم در حال حاضر ۶ تا از همکارا و دوستای مامانم هم نی نی دار هستند و این قضیه موجبات حرف و خنده و شوخی و بحث های طولانی خانمانه رو هم به دنبال داره بطوریکه بعضی روزها دیگه حال مامانم از شنیدن بحث نی نی یه طوری می شه  

 



شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |

امروز جمعه خوبی بود و خیلی خوش گذشت . مامانم می گه این روزها به جز روزهایی که گرد و خاک شدید می شه رو می تونیم جزء بهترین خوش آب و هواترین روزهای ماهشهر بدونیم . می گن هوا مثل روزهای اول بهاره ( البته من که هنوز بهار رو ندیدم و بهار امسال اولین بهار حیات من محسوب میشه ) واقعاْ باید شگفت آور باشه . مامانم باز هم میگه که آدم این روزها دلش می خواد سبزه بکاره و ماهی قرمز بخره . شما آدم بزرگا هم چه کارایی که نمی کنین هااااااااااااا !!

امروز با یکی از دوستای مامان رفتیم بندر گناوه . واسه سیاحت و خرید و کلی تو بازار ها گشتیم و یا به قول جنوبی ها " تاب خوردیم " !! و وقتی که دیگه مامانم نتونست حتی یه قدم از قدم برداره فهمید که خیلی بیش از حد راه رفته . آخه یکی نیست به بعضی از این مادر ها بگه .... !  البته از این گشت و گذار ها ۲ تا عروسک واسه من و کلی شکلات به نفع مامان و بابام تموم شد .

 

 



جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |

امروز هوا به طرز وحشتناکی گرد و خاکیه ولی یکی از مزایای این هوا این بود که فکر می کنیم خروسه خفه شده ! چون دیگه از دیروز هیچ سر و صدایی ازش بلند نشده .

من نمی دونم چرا هر کسی مامانم رو می بینه می پرسه : واسش اسم انتخاب کردین ؟! آخه اولاْ مگه میشه کسی واسه بچش اسم انتخاب نکنه و دوماْ اینکه اگر هم انتخاب کنه مگه قبل از تولد نی نی به همه می گه که چه اسمی انتخاب کرده ؟!!! در این گونه مواقع مامانم می مونه چی به طرف بگه .

دیشب رفتیم پیاده روی و معمولاْ پیاده روی بدون خریدن و خوردن هله هوووله فایده نداره واسه همین رفتیم به اتفاق " آیس پک " خوردیم اون هم از نوع نسکافه ای که مورد علاقه مامان و بابای عزیزمه

به علت سر در گمی شدید بین انتخاب اسامی دخترانه بابام چند روز مهلت تنفس خواسته تا کمی ذهنش استراحت کنه و دوباره به این امر مهم مبادرت ورزد ! ولی مگه فکر می کنین مامان من می ذاره ؟!!!

 



چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

امروز صبح بابایی یه صبحانه توپ تدارک دیده بود و ما هم قدر زحماتش را دانسته و تا جایی که توانستیم خوردیم . امروز ۲۲ بهمنه و باز یه روز تعطیل خوب پیش رو خواهیم داشت .

یه آهنگ دیش دیش گذاشتیم و حرکات موزون اجرا می کنیم . ... تو یکی یه دونه ...عزیز و دردونه ....

جدیدا یکی از همسایه های عزیزمون یه خروس خریده و مامان بیچاره من هر روز با عصبانیت و کمی الفاظ ... !!!! از خواب بیدار می شه . آخه یکی نیست به اینا بگه بابا دارین توی شهر زندگی می کنین و مردم خسته و کوفته و شب کار و روز کارن . کمی ملاحظه هم خوبه ها ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا   از سر صبح سحر ساعت ۴ شروع می کنه به سرو صدا . دیروز شیطونه به مامانم می گفت بره خفش کنه ولی هر چی از پنجره دید زد نفهمید خروسه مال کدوم خونه است . این پروژه همچنان ادامه دارد ....

 

 

 



سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |

من رو کشتن این مامان و بابام با انتخاب اسم .... هر شب می شینن کلی فکر و سرچ می کنن و خودشون هم هر و هر می خندن به اسمایی که قراره واسه من انتخاب کنن !

مامانم بالاخره قضیه نی نی دار شدنش رو به رئیسش گفت و یه نفس راحت کشید . این رئیس مامانم خیلی باحاله ... این اواخر هر وقت مامانم رو می دید که حالش خوب نیست یا اینکه دکتر می رفت بهش می گفت : چند تا لیمو شیرین بخور خوب می شی !!! بنده خدا نمی دونست این عارضه با خودن ۲۰ کیلو لیمو شیرین هم خوب شدنی نیست

کمی از خودم بگم ! روزها معمولا دختر خوب و آرومی هستم مگر اینکه مامانم هی برای برداشتن و گذاشتن زونکن های کارش من رو له و لورده و پرس نکنه . اونوقته که دیگه منم آروم نمی شینم و چند تا مشت حسابی بهش می زنم تا حساب کار دستش بیاد .

 

 



دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |